وبلاگ گروهی مدیریت بازرگانی دانشگاه شاهد |
|
|
نوشته شده در تاريخ 88/06/18 توسط سیاوش غلامرضایی
|
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد و گفت:
ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ 88/04/09 توسط سیاوش غلامرضایی
|
سلام امروز اول به همه ی پسرا به خاطر کم شدن دوره ی سربازی
برای لیسانس 12 ماه تبریک میگم بعد یه ایده میدم اولا برای عروسی هامون که انشا الله همه خوشبخت شن همدیگرو دعوت کنیم ثانیا در تاریخ 9/9/1399 ساعت 9 صبح پارک طالقانی همون جایی که دیروز رفته بودیم پیک نیک گفتم بودیم چون منم اون جا بودم هرچند خودم نبودم یا جلوی دانشگاه شاهد لطفا نظراتون درباره بودن این قرار یا نبودنش و نیز مکانش بیان کنید در ضمن آوردن همسر و فرزند اجباری است نوشته شده در تاريخ 88/03/04 توسط سیاوش غلامرضایی
|
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با هر username كه باشم، من را connect می كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه friend برای من add می كند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه wallpaper كه update می كند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با اینكه خیلی بدم من را log off نمی كند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی كند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می گذارد هر جایی كه می خواهم Invisibel بروم خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی كند. خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه اجازه، undo كردن را به من می دهد خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آن من را install كرده است خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت به من پیغام the line busy نمی دهد خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اراده كنم، ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه دلش را می شكنم، اما او باز من را می بخشد و shout down ام نمی كند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه password اش را هیچ وقت یادم نمی رود، كافیه فقط به دلم سر بزنم خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تلفنش همیشه آنتن می دهد خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه شماره اش همیشه در شبكه موجود است خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت پیغام no response to نمی دهد خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هرگز گوشی اش را خاموش نمی كند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچوقت نیازی نیست براش BUZZ بدهم خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می كند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه نامه هاش چند كلمه ای بیشتر نیست، تازه spam هم تو كارش نیست خدا را دوست دارم ، بخاطر اینكه وسط حرف زدن نمی گوید، وقت ندارم، باید بروم یا دارم با كس دیگری حرف می زنم خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه من را برای خودم می خواهد، نه خودش خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه فقط وقت بی كاریش یاد من نمی افتد خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می توانم از یكی دیگر پیشش گله كنم، بگویم كه .... خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد، دوست داشتنش ابدی است خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می توانم احساسم را راحت به آن بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم، خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفی نمی كند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تنها كسی است كه می توانی جلوش بدون اینكه خجل بشوی گریه كنی، و بگویی دلت براش تنگ شده خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم خدا را دوست دارم به خاطر اینكه از من می پذیرد كه بگویم : خدا را دوست دارم ... نوشته شده در تاريخ 88/01/26 توسط سیاوش غلامرضایی
|
سلام
در جلسه ی شورای تشخیص مصلحت کلاس در عصر ۲ شنبه این نتایج حاصل شد< ۱ جشن در سالن در بیرون از دانشگاه به همراه خانواده یا دوستان همراه برگزار شود ۲ جشن در دهه اخر خرداد برگزار میشود ۳ دوست داریم یک اردو با هماهنگی دانشگاه مثلا در طالقان و کردان یا به قولی کاشان یا.... برگزار کنیم البته اگر شد ۴ از شما خواهشمندیم هر گونه نظر یا پیشنهاد جالبی برای انجام شدن در جشن دارید را بفرمایید یا در کاغذ نوشته و تحویل جناب آقای کیهان زاده دهید
این ماهی تمثیلی از هادی کیهانه مقابل کوهی از مشکلات نوشته شده در تاريخ 88/01/26 توسط سیاوش غلامرضایی
|
نوشته شده در تاريخ 87/10/14 توسط سیاوش غلامرضایی
|
نقل به مضمون از امام حسین(ع): دینداران در زبان بیشمارند اما در عمل (خطر ) خواهی دید بسیار اندکند.
امام خمینی (قدس ا..) خطاب به یاسر عرفات و برخی حکام عرب بعد از طعنه زدن به امام بعد از فرمان امام مبنی بر بازگشت تیپ داوطلب جنگ با اسرائیل از ایران : زمان قضاوت میکند که چه کسی خیانت میکند و امروز چه زیبا چهره ی حکام منافق برخی از حکام عرب اشکار شد اما چه سود فغان از دنیا طلبی و ترس برخی از مردمان و خونخواری این سران که اجازه نمیدهد................... وقتی مقام معظم رهبری در روز قدس با خطبه ی عربی از جوانان مصری خواستند گذرگاه رفح را باز کنند چه کردند ؟؟ همین است سرنوشت کسانی که سر زیر پرچم ولایت ندارند الان باید احساس خواری و اگر وجدان دارند باید بسوزند که یک منافق رئیس انان است و انها نتوانستند کاری برای غزه کنند
نوشته شده در تاريخ 87/07/13 توسط سیاوش غلامرضایی
|
انتظار تکرار تاریخ در ۶۵ دربی به واقییت نپوست و پسران ابی از این شکست با دعاهای فروان قلعه نوعی و دیگر هواداران فرار کردند من به عنوان یه پرسپولیسی بهشون تبریک میگم واقعا در نیمه دوم یه لحظه فکر کردم پرسپولیس داره با یه تیم دسته دومی بازی میکنه اخه ........... هیچی خودتون که دیدید. پس واقعا این پسر انتظار به جایی داشت
نوشته شده در تاريخ 87/05/30 توسط سیاوش غلامرضایی
|
حیف... نمیشه بمونی کنارم من که جز تو کسی رو ندارم کاش که پیشم بمونی یه لحظه این یه لحظه به یک عمر می ارزه توی چشمام نگاه کن یه روده این چشا بی تو عاشق نبوده
من نمی خوام که با غم بسازم من نمی خوام به اشکام بنازم
آی تو که از نگاه من بریدی با چنگ و دندون به هوا پریدی خواستم با اشکام راهتو ببندم حیف... که چشاتو بستی و ندیدی
حیف... نمیشه بمونی کنارم من که جز تو کسی رو ندارم
کاش که پیشم بمونی یه لحظه این یه لحظه به یک عمر می ارزه توی چشمام نگاه کن یه روده این چشا بی تو عاشق نبوده
من نمی خوام که با غم بسازم من نمی خوام به اشکام بنازم
تو میری و رفتنتو می بینم باز به تماشای افق می شینم میری و آتیش می کشی به جونم ترانه هامو واسه کی بخونم ؟
آی تو که از نگاه من بردی با چنگ و دندون به هوا پریدی خواستم با اشکام راهتو ببندم حیف که چشاتو بستی و ندیدی نوشته شده در تاريخ 87/02/15 توسط سیاوش غلامرضایی
|
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود . تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم ، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . دوستدار تو پدر . پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار ، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم . نتيجه اخلاقي : هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد . مانع ذهن است .
نوشته شده در تاريخ 86/09/22 توسط سیاوش غلامرضایی
|
روزی زیبایی و زشتی در ساحل دریایی به هم رسیدندو به هم گفتند:((بیا در دریا شنا کنیم)) برهنه شدند ودر آب شنا کردند - وزمانی گذشت و زشتی به ساحل بازگشت و جامه های زیبایی را پوشید ورفت . زیبایی نیز از دریا بیرون امد وتن پوشش را نیافت- از برهنگی خویش شرم کرد و به ناچار لباس زشتی را پوشید و به راه خود رفت . تا این زمان نیز - مردان و زنان - این دو را با هم اشتباه می گیرند . اما اندک افرادی هم هستند که چهره ی زیبایی را میبینند و فارغ از جامه هایی که برتن دارد - او را می شناسند . وبرخی نیز چهره ی زشتی را می شناسند - و لباس هایش او را از چشم اینان پنهان نمی دارد.
نوشته شده در تاريخ 86/07/16 توسط سیاوش غلامرضایی
|
به من بگو فراموش کنم به من نشان بده به خاطر بسپارم مرا درگیر کن یاد بگیرم این بچه اینقدر دویده ببین به کجا رسیده نوشته شده در تاريخ 86/07/16 توسط سیاوش غلامرضایی
|
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند. آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟ شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد" استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟" شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا" استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است" . شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست. شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟" استاد پاسخ داد: "البته" شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند. مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد. شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد" شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد." در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن
نوشته شده در تاريخ 86/03/20 توسط سیاوش غلامرضایی
|
دقت کردید شب امتحان وقتی چشم ها سنگین شد و متوجه میشی دیگه بیشتر نمیتونی بخونی حسرت میخوری چرا زودتر شروع نکردی اما حالا دیر شده
حالا گوشی رو برمیداری زنگ میزنی برو بچ میبینی اونام مثل تواند بعد شروع میکنید که به هم روحیه بدید ولی سر امتحان میفهمید کاری از دست این روحیه دادنا برنمیاد تازه اونجا تصمیم میگیری درامتحانات بعدی از وقتمان نهایت استفاده رو ببریم اما باز امتحان بعدی انگار این قضایا تکرار میشه نمیدانم با من هم عقیده اید یا نه ادم تو خوابگاه نصف خونم نمیتونه درس بخونه ولی تقریبا اصلا استرس نداره و به شدت احساس میکنه امتحانو قبول میشه حتی وقتیکه اصلا درس نخونده نوشته شده در تاريخ 86/03/10 توسط سیاوش غلامرضایی
|
در پی درخواست های مکرر شما دوستان راجع به وقایع اخیر وبلاگ کمیته حقیقت یاب کلاس کارب خود را شروع کرد و به نتایج خوبی رسید
دراین تحقیقات روشن شد منظور علی اسلامی از واژه ی چیز کلمه ی باد بوده یعنی دختر ها مثل باد رد میشن و مثل باد سرعت دارند و منظور ایشان از رفیق های بیرون دوستانی هستند که مثل باد از کنار ایشان رد نمشن زیرا اقای اسلامی بسیار سینوزیت حساسی دارند و وقتی در معرض باد قرار میگیرند فورا سرما میخورند و همین همر باعث شده بود ایشان هفته ها از بیماری رنج ببرند و موجبات رنجش ایشان را فراهم کرده بود در همین جا از شما میخواهم وقتی به علی میرسید از سرعت خود بکاهید شایان ذکر است نتایج تحقیقات تعجب و شگفتی همگان از جمله اقای اسلامی را در پی داشت نوشته شده در تاريخ 86/03/09 توسط سیاوش غلامرضایی
|
پارسال من ترم دوم جلسه ی اخر زبان عمومی که با علوم تربیتی ها ور داشته بودم کنفرانس داشتم که ۲ نمره ی غیر از ۲۰ داشت اون روز {چون زیر ۱۰ نفر کلاس تشکیل نمیشه} تقریباهمه ی بچه های علوم تربیتی در حالیکه دانشکده تعطیل بود وکلاس دیگه ای هم نداشتند و ۶ روز بعد امتحان داشتند سر کلاس حاضر شدند که جا داره همین جا دوباره ازشون تشکر کنم
اما دیروز در حالیکه کلاس دکتر حسینی ساعت ۱ شروع می شد و ما صبح امتحان بازار یابی داشتیم هیچ کس به غیر از اقایان دانیالی عزیزی و خندابی حاضر نشد به مدت فقط ۳۵ دقیقه سر کلاس حاضر بشه و اگر غیبت های زیاد بچه های صنعتی نبود {که انها را مجبور به حضور در کلاس کرده بود } ۲نمره ی کنفرانس من که جزو ۲۰ نمره بود عملا می پرید این در حالی بود که من مستقیم و غیر مستقیم خواهان حضور بچه ها در کلاس شده بودم من پارسال فکر میکردم بچه های علوم تربیتی به وظیفه اخلاقی خود عمل کردن چون اگر من هم جای انها بودم همین کار را میکردم ولی حالا به کار خوب و معرفت انها یبشتر پی میبرم شایان ذکر است به دلیل وضعیت اقای علی جانی و بلیط اقای ساریخانی از این دو نفر هیچ انتظاری نبود نوشته شده در تاريخ 86/02/25 توسط سیاوش غلامرضایی
|
ایا میدانید در کشور آلمان ۷۰ میلیون ماشین است و در ایران فقط ۱۲ میلیون
آیا میدانید در المان ۳ برابر ایران راه ماشین رو وجود دارد آیا میدانید روزانه در آلمان نیم میلیون ماشین شخصی تردد میکنند در حالیکه این رقم در ایران به ۵ میلیون میرسد در مورد مصرف سوخت هم که صحبتشم نکنید شما به عنوان مدیران اینده اگر جای مسئولین بودید چه میکردید و نظرتان در مورد کارت سوخت و تبعات ان چیست |
|