تبليغاتX
وبلاگ گروهی مدیریت بازرگانی دانشگاه شاهد
وبلاگ گروهی مدیریت بازرگانی دانشگاه شاهد
 
نوشته شده در تاريخ 88/07/27 توسط محمد نیکدل |

سلام . نمیدونم بعد از تموم شدن دانشگاه چقدر از هم خبر دارید . دیشب خبری در مورد یکی

از بچه ها به گوشم رسید که فکر کنم شنیدن خیلی جالب باشه . اگه گفتین در مورد کی ؟ بله

درسته عباس عزیزی .(البته این مطلبو با اجازه خودش می نویسم) .

 عباس عزیزی به خدمت تقریبا مقدس سربازی اعزام شد. البته به دلیل

 داشتن پارتی ضخیم (اصطلاحا کلفت) زود اعزام شده و کچل هم نشده.

 اما خبر مهمتر که به نقل از منابع موثقه اینه که عباس هم به زودی به جرگه متاهلین می

پیونده و ازدواج می کنه . پس دوستان عزیز وعده یه عروسی دیگه رو هم به خودشون بدن .

دم خودم گرم که با ازدواجم راهو برای بقیه باز کردم . منتظر نظرات همتون در این مورد

هستم .

عباس جون خوشحالم که به عنوان اولین نفر هم خدمت رفتنتو(بالاخره چند قدمی جلوتر از

مایی) و هم ازدواجتو .

نوشته شده در تاريخ 88/07/27 توسط محمد نیکدل |

سلام ، سلام ، سلام

 سلام به همه دوستان عزیز . اول از همه به خاطر دیر اومدنم و مطلب نوشتنم معذرت

میخوام .

 دوم از همه دوستانی که اومدن به جشن و ما رو با اومدنشون واقعا خوشحال کردن تشکر

می کنم . از اونهایی هم که نیومدن عذری پذیرفته نیست . خلاصه ببخشید که دیر اینا رو

نوشتم . علتش نداشتن کامپیو.تر (ببخشید رایانه) است . منو از یاد نبرید . درسته متاهل شدم

اما همون محمدم. همون دوستدار و کوچیک همتون . خیلی چاکریم .

 در ادامه توجهتون رو به مطلب بالا جلب می کنم .

نوشته شده در تاريخ 88/06/13 توسط محمد نیکدل |
سلام به همه دوستان و همکلاسیهای عزیز

امیدوارم :

نمازو روزه هاتون قبول باشه ، تابستون و تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه ، درسها رو با نمرات عالی گذرونده باشید و .....

میدونم دلتون برام خیلی تنگ شده. خوب اومدم دیگه .اینقدر بی تابی نکنید. بگذریم .بپردازیم به اصل مطلب .

اول از همه قبولی تو ارشد رو به خانمها کاظم پور و صالحپور تبریک میگم . همچنین ادامه تحصیل در دانشگاه رو هم به هادی علیجانی تبریک میگم . امیدوارم همگی موفق باشید و برای موفقیت بقیه دوستاتون دعا کنید .

اما یه خبر مهم دیگه که به لطف هادی علیجانی از مزه افتاد و لو رفت ، اینه که همتون به جشن ازدواج این حقیر دعوتید . تاریخش 31 شهریوره از ساعت 7 . حواهشا دیر نکنید . شرمنده که دیر گفتم .اصلا وقت نداشتم.

تذکرات مهم:

لطفا بدون کادو تشریف نیارید ، چون در غیر ایتصورت از دادن شام معذوریم .

لطفا کادوهاتون گرون باشه .(یعنی سکه باشه)

لطفا پول نقد همراتون زیاد باشه که شاباش بدید .

لطفا با کفش وارد نشوید

لطفا سکوت را رعایت فرمایید

عدم تحویل بلیت نشانه چیست ؟؟؟؟

خلاصه گذشته از شوخی بیاید و ما رو خوشحال کنید . منتظریم .

فعلا خداحافظ

نوشته شده در تاريخ 87/12/03 توسط محمد نیکدل |
 

درود برهمه دوستان عزیز . امروز که داشتم میرفتم دانشگاه یه دفعه طبعم گل کرد و یه شعر گفتم راجع به برو بچز کلاس . دیدم بازرشعر و شاعری داغه گفتم شعرمو بذارم تو وبلاگ بچه ها هم بخونن حال کنن و حظ ببرن (چه از خودراضی!!!!!!)

خواهشا بخونید و نظر بدید

خواهشا به خواهشا قبلی گوش کنید

خواهشا به خواهشا قبلی گوش کنید

خواهشا .......

شعر در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ 87/10/13 توسط محمد نیکدل |

                 جمله ای از دکتر شریعتی تقدیم به دوستداران ایشون:

 

 آنها که رفتند کاری حسینی کردند و آنها که

 

 ماندند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدیند .

 

نوشته شده در تاريخ 87/06/12 توسط محمد نیکدل |

پاشین ، پاشین که شروع شد . دوباره یه مهمونی بزرگ و خیلی لذت بخش.

 

پاشین که دوباره صاحبخونه خودش داره صدامون میکنه . اما ...

 

«خدایا شکرت که دوباره فرصت درک مهمونیت رو بهم دادی.شکرت که باز هم

 

من گناهکار ، روسیاه ، بی شرم و.... رو از جمعیت مهمونهات بیرون نکردی .

 

تو چقدر مهربونی و من چقدر نمک نشناس . تو به من خیلی خیلی خیلی ....

 

بیشتر از حقم نعمت دادی . ببخشید اصلا حقی در کار نبوده .من چه حقی داشتم؟

 

هیچی . اما من تا تونستم و می تونم ناسپاسی کردم .تا می شد در حق نعمتهات

 

اسراف کردم .چشم دادی تا نعمتهات رو ببینم ، تا زیباییهای دنیا رو ببینم و...

 

اما من با اون چیزهایی رو که از دیدنشون منعم کرده بودی دیدم ، به چیزهایی

 

نگاه کردم که اصلا ارزش دیدن نداشتن و... زبون دادی که باهاش مناجات کنم ،

 

خوب حرف بزنم و... اما من حرفهایی که اصلا در حد یه آدم نبود رو به زبون

 

آوردم و... و خیلی از نعمتهای دیگه که قابل شمارش نیست و همچنین گناههایی

 

که من با این نعمتها انجام دادم . اما ... تو هر دفعه از کنار کارهام گذشتی و این

 

نعمتها رو از من نگرفتی و من هر بار جسورتر شدم .ببخش منو . ببخش . ببخش

 

فرصت بده بمن تا شاید ... چی بگم . زبونم بند اومده و تو نوشتن هم کم آوردم .

 

خودت از دلم خبر داری. پس با فضل خودت با من رفتار کن نه با عدلت. آمین »

 

حلول ماه رمضان مبارک

 

نوشته شده در تاريخ 87/05/05 توسط محمد نیکدل |

 

هههههییییییی!!هی! چه زود گذشت . انگار همین دیروز بود ….

 

اِ ! ببخشید یادم رفت . سلام . خوبید ؟ تابستون خوش میگذره ؟ می تونم حدس بزنم چیکار

 

دارید می کنید . دارید برای ارشد آماده می شید . ان شاء الله همتون موفق باشید . داشتم

 

فکر میکردم چه زود گذشت . سه سال از اومدنمون به دانشگاه گذشت . سه سال از

 

آشناییمون با هم ، از رفاقتهامون گذشت . انگار همین دیروز بود فهمیدیم دانشگاه شاهد

 

قبول شدیم . انگار همین دیروز بود بعد از اینکه هفت خان ثبت نام رو طی کردیم گفتن باید

 

بیاین جشن شکوفه ها ، توی سازمان حج و زیارت و اولین بار اونجا بهمون گفتن دانشجو.

 

یا اولین کلاسمون . یادش بخیر . میدونم شاید خیلی هاتون اگه این متنو بخونید مسخرم کنید

 

و بگید خوب شد داره تموم میشه و از این بیابون خلاص میشیم و ... اما انصافا بهترین

 

روزها و بهترین دوستامون توی دانشگاه نبوده ؟ برای من که اینجوری بوده و هست .

 

بعضی وقتها با خودم میگم مثل اینکه دانشگاه اون مصاحبه رو گذاشته بود که یه عده از

 

بهترین و پاک ترین و دوست داشتنی ترین بچه ها رو گلچین کنه بفرسته توی کلاس . اونم

 

بازرگانی 84 . جدی میگم . وقتی یاد روزهای گذشته و خاطراتی که با بچه ها داشتیم میفتم

 

گریم میگیره . با همه کلی صفا کردیم و خاطره داریم . اما خودمونیم ها

 

شماها بیشتر حال کردید که رفیق باحال و دوست داشتنی و با معرفت و ... مثل من داشتید .

 

بماند .... چطوره یه مسابقه خاطره نویسی ترتیب بدیم . همه دوستان،بهترین

 

خاطره هاشونو بنویسن . راجع به این نظر بدید .

نوشته شده در تاريخ 87/01/26 توسط محمد نیکدل |
سلام مجدد .
هی خواستم چیزی نگم دیدم نمیشه . چقدر ما باحالیم
می خواستیم دانشگاهمون خاص نشه ، حق حرف زدن رو از خودمون گرفتیم و دادیم به یه انسان معلوم الحال که کارش همیشه ایجاد اختلال و تشنج بوده و هست که این آقای محترم بحث رو عوض کردن و لطف کردن ما رو از دغدغه های دانشجوییمون آگاه کردن

البته الطاف ایشون زیاد بود و حقیقت نماز و قرآن و قیام امام حسین وسایر معارف دینی رو عرض چهار پنج ساعت بهمون گفتن . همچنین متن صحیح شعر یار دبستانی و خوانندگی اون رو هم یاد گرفتیم و نشون دادیم بلدیم از صفر تا شصتو برعکس بشماریم. ایییییییییییییییییول باباتازه عده ای از دوستان لطف کردن امروز(دوشنبه) هم رفتن و این دوست عزیزمون و حامیان روشنفکر ایشون رو تنها نذاشتن .

موقعی که همه جای دنیا می پیچه که کاریکاتور پیغمبرتون رو کشیدن، موقعی که یه استاد توی دانشگاه تهران حجاب یه دختر رو کنار میزنه، موقعی که دانشجویان امیر کبیر به امامها و خصوصا امام زمان(عج) توهین میکنن و همه خانمهای محجبه رو مسخره و بهشون فحاشی می کنن ، شما دوستان جسور، شما دلاورمردان و شیرزنان کجا بودید ؟ دانشجوهاییکه مثل شما دل و جرات نداشتن و ترسو بودن مثل شما دوستان ، روشنفکر نبودن از شهرهای دیگه(دور و نزدیک ، مثل اهواز وسمنان وهمدان و...) اومده بودن . میشه بگید کجا بودید . بابا از این غیرتتون به ما هم بدید تا ما هم بتونیم بزنیم با مهر شیشه بیاریم پایین . نه نمیشه ...
باید خود آقای ایمانی رو ببینم و ازش بخوام یه سری کلاس خصوصی بذاره تا ما هم اولا بتونیم روضه بخونیم ، و از همه مهمتر جون خودمونو به خاطر دانشجویان به خطر بندازیم و مشت بخوریم و چیزی نگیم .

زیاد نوشتم . فقط یه چیز بگم . یه خبر مهم و خوشحال کننده :
دوستان زحمت کش روشنفکر و آزادی طلبمون توی خبرنامه امیرکبیر( همون کسانی که خواستار آزادی و دفاع از دانشجویان توهین کننده به مقدسات هستن)، خبر تحصن رو منتشر کرده و حق رو به شما داده .
برید حااااااااااال کنید
والسلام

نوشته شده در تاريخ 87/01/16 توسط محمد نیکدل |

خدای من چه بسا عیبها که بر من مستور ساخته ای

ومرا از افشای آنها رسوا نکرده ای وچه بسا گناه که بر

 من پوشیده ای و مرا به به آن مشهور نساخته ای و چه

 بسا آلودگیها و زشتی ها که بجا آورده ام و پرده آن را بر

 من ندریده ای ..........آنگاه این همه لطف مرا از تعقیب

 بدیها باز نداشته است

 

دعای ۱۶ صحیفه سجادیه

امام سجاد ( ع )

نوشته شده در تاريخ 86/06/25 توسط محمد نیکدل |
 

. . . از صادق  گفتم. صادق را همه با وصف "عرق خور" مي شناختند. صادق عرق خور گاه به صادق قمار باز هم معروف بود. كسي او را خارج از قهوه خانه ي اكبر قهوه چي نمي ديد. مگر وقتي كه بناي عرق خوري داشت و قمار، ُكه اغلب هنگام غروب و در حاشيه ي زمين خاكي مقابل مدرسه ي تهران شرق بود. آنچا مأمن خوبي براي قماربازي و عرق خوري صادق و رفقایش بود. چند مرتبه هم ديدم كه  با پاي برهنه، هنگام فرار از دست پليس ها در چهار متري زير درخت توت رو به روي سقاخانه پناه گرفته. صادق عادات "منحصر به فرد" ی داشت. او از اول محرم تا هفتم امام،  نه قمار مي كرد و نه عرق مي خورد. اين را مكرر از خيلي ها شنيده بودم. علاوه بر اين با پاي برهنه به دنبال دسته ي عزاداري مي رفت. هيچ وقت داخل هيأت يا تكيه نمي آمد. هميشه بيرون مي ايستاد. چاي هيات را هم نمي خورد. دست به قند هم نمي زد. يك بار شنيدم كه عمو نصرت، بقال سركوچه، مي گفت : صادق براي اين كه استكان و نعلبكي هيأت نجس نشود از قند و چاي هيأت نمي خورد و چون خودش را گناهكار مي داند، براي اينكه تكيه آلوده نشود هيچ وقت داخل تكيه نمي آيد. همچنين شنيده بوديم كه صادق روزه بگير نيست. ولي بر خلاف خيلي از الواط كه روزه مي خوردند، هيچ وقت در ملأعام روزه نخورد (با اینکه در آن زمان، برخلاف امروز، منع و تعزیر دولتی در کار نبود ) . آن روزها، سيگار كشيدن بشدت در ميان جوانان و الواط رايج بود. اما صادق اهل دود و سيگار و حتي غليان هم نبود.

     يكي از خصلت هاي عجيب صادق، چشم پاكي او بود. با اينكه خيلي خوش تيپ بود، ولي همه ي زنان محل او را به نجابت و سر به زيري مي شناختند. هرگز كسي به ياد ندارد كه صادق عرق خور به صورت زن يا دختري نگاه كرده باشد. صادق مسكن و خانه اي نداشت. مي گفتند خانه ي شان باغ صبا است؛  وقتي بخاطر قماربازي و عرق خوري از دبيرستان مروي اخراج شد، پدرش هم در همان سن و سال او را از خانه بيرون كرد. به همين دليل نه فقط روزها، بلكه شب ها هم در قهوه خانه مي خوابيد و با قمار امرار معاش مي كرد.

 

اما اين همه ي داستان نيست.  سحرگاه دوشنبه 10 مرداد 1356 كه با نيمه ي شعبان سال 1397قمري  مصادف بود، مردم كه اغلب بر روي بام  و داخل پشه بند خوابيده بودند با عربده هاي صادق از خواب بيدار شدند. تا به حال كمتر كسي عربده ي صادق را شنيده بود. او اگرچه عرق خور بود، ولي عادت داشت در حاشيه ي زمين خاكي و يا در پشت پارك بيسيم مست كرده و عربده كشي كند. او اصلا محجوب بود و كم حرف. ولي آن روز صادق براستي مست كرده بود؛ و لايعقل عربده مي كشيد. اما  از سخنانش پيدا بود كه گويا اين مستي از نوعي ديگر و آن عربده از جايي دورتر است. چيزهايي مي گفت كه تا به حال كسي آنها را نه فقط از زبان عرق خور و قمار بازي مثل صادق، بلكه از زبان واعظ و خطيب منبري هم نشنيده بود. صادق دسته كلنگي را در دست گرفته بود و لامپ هاي چراغاني نيمه ي شعبان را مي شكست و  فرياد مي زد :

 

. . . آقا گفت : شما  دروغ مي گوييد كه از ظلم بيزاريد، شما فقط از ظالم بدتان مي آيد، ولي عاشق ظلم هستيد. و الا چرا مزد كارگر را به اندازه  نمي دهيد. چرا رشوه مي دهيد و رشوه مي گيريد.

آقا گفت : اين قدر دعا نكنيد تا من بيايم.  آمدنم به نفع شما نيست ! شما اولين كسي هستيد كه مقابل من مي ايستيد. چون دوست داريد به دلخواه شما سخن بگويم، ولي من چيزي را خواهم گفت كه خدا از آن راضي است.

آقا گفت : شما مرا براي خودتان مي خواهيد، نه براي خدا. به جمكران مي رويد تا خانه ي تان را بزرگتر كنيد. بچه دار شويد. قرض ها تان را بدهيد. فقط دنيا مي خواهيد. اما هيچ كس از من  هدايت و سعادت نمي خواهد؛ عاقبت به خيري نمي خواهد؛ آخرت نمي خواهد.

آقا گفت : روي پل پارك نكنيد، از چراغ قرمز عبور نكنيد. ظهرها و شب ها  مزاحم خواب همسايه ها نشويد.

آقا گفت : نزول خوري حرام است. اين قدر حرام نخوريد.

آقا گفت : يكديگر را دوست داشته باشيد. به هم محبت كنيد.

آقا گفت :  من از شما بيزارم؛ خود را به من نسبت ندهيد.

آقا گفت : چرا مثل احبار و رهبان مال مردم را مي خوريد.

آقا گفت : . . .

 

اين حرف ها ( و حرف های دیگری که در دفتر خاطراتم نوشته ام )  خيلي گنده تر از دهان يك عرق خور قمار باز بود. ولي او در عين ناباوري مردم،  چوبي را كه در دست گرفته بود بر لامپ ها و مهتابي ها مي زد و گريه كنان جمله هاي بالا را تكرار مي كرد. آن روز صبح  ياد خوابي افتادم  كه  راضيه خانم شب قبل براي مادرم گفته بود و مادرم همان شب سر سفره ي شام براي ما تعريف كرد. راضيه خانم كه زنی با تقوا و دائم الوضو بود – و هست -  دو شب قبل خواب ديده بود كه  امام زمان ( ع ) از ميان چراغاني خيابان شهباز و تير دو قلو مي گذرد و با نگاهش همه ي لامپ ها را مي تركاند.  سپس داخل كوچه ی ما آمده و با دست لامپ ها را خاموش مي كند و با چهره اي اخم آلود از كوچه عبور مي كند. وقتي به سر كوچه مي رسد، صادق عرق خور را مي بيند. به او لبخند مي زند. صادق گريه مي كند و آقا پيشاني اش را مي بوسد و صادق مثل ماه شب چهارده پر نور مي شود.  خواب را كه براي زن هاي كوچه گفته بود، همه به طعنه وي را به پرخوري مسخره كرده بودند. اما وقتي اين خواب راضيه خانم را  با رفتار دهشتناك صادق مطابقت مي دادم چيزي مي فهميدم كه باورش نه براي من كه براي همه سخت و ناممكن بود.

     آن روز پليس ها صادق را به جرم عربده كشي و اخلال در نظم دستگير كردند و به كلانتري چهارده  بردند. فردا صادق آزاد شد. پس از آن ديگر در كنار قهوه خانه، زير درخت  لب جوي آب مي نشست و آرام به كف جوي خيره مي شد. شايد به قول حافظ "  گذر عمر " را تماشا مي كرد.  او بتدريج از قهوه خانه دور شد و در حاشيه ي استخر  پارك بيسيم – كه آن روزها خشك رها شده بود – مي نشست. گاهي كه با احمد  براي دوچرخه سواري به پارك مي رفتم، مي ديدیم كه  رو به كتابخانه ی کانون و پشت به استخر نشسته و زير لب چيزي را زمزمه مي كند. شايد به قول سهراب خدا را " در تپش باغ "  ديده بود و  به او مي گفت : "ماهي ها حوض شان بي آب است. "

     كم كم همه به او كم محلي كردند. شايع شده بود كه صادق ديوانه شده. او ديگر قمار نمي كرد و در حاشيه ي زمين خاكي ديده نمي شد. اكبر قهوه چي هم – يقينا براي رضاي خدا –  ناهار و شام او را  مي فرستاد. صادق  شب ها به مسجد مي رفت. اما هيچ وقت داخل شبستان نيامد. شايد به همان دليل كه داخل تكيه نمي آمد ! لباس هايش را با آب حوض مسجد مي شست و داخل حياط مسجد روي طناب مش رضاي خادم خشك مي كرد. مش رضا هم مراعات حالش را مي كرد. ماه رمضان ظهرها و شب ها كنار فشاري  آب روبه روي مسجد مي نشست و به سخنراني واعظ  گوش مي داد.

     صادق كه اينك ديگر نه عرق مي خورد و نه قمار مي كرد، يك شبه دگرگون شده و گويا " ديگر" شده بود كه : " ديگر نشويد تا دگرگون نشويد".  تنها تفاوتي كه با ديوانگان داشت، نظافت تن و لباسش بود و بي آزاري اش. اصلا با كسي حرف نمي زد. خيلي كه اصرار مي كردند، چند كلامي سخن مي گفت و مي گويند كه " حكيمانه مي گفت " !

     از نيمه ي شعبان تا عيد فطر حدود 45 روز صادق در حاشيه ي استخر پارك بيسيم، داخل حياط مسجد، محوطه ي سيده ملك خاتون و كوچه و محله ديده مي شد؛ اما از فرداي عيد فطر كسي نشاني از او نداشت. بعضي گفتند در تصادف با ماشين كشته شده. عده اي گفتند به قم رفته و مجاور شده. بعضي ها  كه او را  " مجذوب سالك " مي پنداشتند تا حاشيه ي خليچ فارس و كرانه هاي خزر، و تا مرز افغانستان و كربلا رفتند و دست خالي برگشتند.

     آري صادق ناپديد شد. ولي كساني كه در صبح نيمه ي شعبان سال 56 طنين عربده هاي او را شنيدند، هر وقت از آن كوچه مي گذرند، صادق را حاضر مي بينند كه از زبان امام غايب سخن مي گوید . . . 

 

سال ها رهگذر كوچه  ي دل،  عاشق بود

ياد آن كوچه و آن رهگذر خسته بخير

 

 

منبع:وبلاگ جمشید غلامی نهاد

 

 

نوشته شده در تاريخ 85/12/20 توسط محمد نیکدل |
اين مطلب جدي است!!! چند تا جمله مسخره و خنده داري که روي بعضي محصولات آمريکايي ديده شده:

 

 

روي جعبه سشوار: از استفاده در هنگام خواب جدا خودداري کنيد!

روي جعبه چيپس: شانس خود را براي برنده شدن بيازماييد. احتياجي به خريد نيست، جزئيات در داخل جعبه مي‌باشد!

روي جعبه يکي از غذاهاي منجمد: پيشنهاد ميشود در حالت غير منجمد مصرف نماييد!

روي جعبه پيتزا: لطفا جعبه را سروته نکنيد!

روي قوطي سوپ آماده: تذکر: محتويات بعد از حرارت ديدن، گرم خواهد بود!

روي جعبه اتو برقي: لباسها را قبل از اتو کردن از تن در آوريد!

روي جعبه قرص سرماخوردگي کودکان: براي اطفال زير 12 سال؛ بعد از استفاده از قرص، از رانندگي پرهيز کنيد!

روي جعبه قرص خواب: استفاده از اين قرص با حالت خواب آلودگي توام خواهد بود!

روي جعبه چراغهاي کريسمس: فقط در داخل يا خارج خانه استفاده شود!

روي جعبه چرخ گوشت: از استفاده در موارد ديگر خودداري کنيد!

روي بسته آجيل: قبل از استفاده بسته را باز کنيد!

روي بسته بندي لباس سوپرمن براي بچه‌ها: هشدار، اين لباس توانايي پرواز ندارد!

روي جعبه دستگاه چمن زني: وقتي دستگاه روشن است، تيغه‌ي چمن زني حرکت ميکند!

ته قوطي نوشابه: لطفا از طرف ديگر قوطي، آن را باز کنيد!

روي قوطي اسپري رنگ: از اسپري کردن به روي صورت خودداري کنيد!

روي قوطي فندک: محتوي مواد محترقه!

دوخته شده به گوشه پتو: لطفا در هنگام گردباد، از اين پتو به عنوان پناهگاه استفاده نکنيد!

 

نوشته شده در تاريخ 85/12/16 توسط محمد نیکدل |

 

سالها پيش '''''''' در كشور آلمان '''''''' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند.يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند '''''''' ببر كوچكي در جنگل '''''''' نظر آنها را به خود جلب كرد.مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد.به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد.اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد '''''''' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد '''''''' دست همسرش را گرفت و گفت :عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم.آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب ببر كوچك '''''''' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند. سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود.در گذر ايام '''''''' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق '''''''' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد.زن '''''''' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود '''''''' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگي اش دور شود.پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه '''''''' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود '''''''' بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.دوري از ببر'''''''' برايش بسيار دشوار بود.روزهاي آخر قبل از مسافرت '''''''' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد.سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري '''''''' با ببرش وداع كرد.بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد '''''''' وقتي زن '''''''' بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند '''''''' در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد : عزيزم '''''''' عشق من '''''''' من بر گشتم '''''''' اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود '''''''' چقدر دوريت سخت بود '''''''' اما حالا من برگشتم '''''''' و در حين ابراز اين جملات مهر آميز '''''''' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد.ناگهان '''''''' صداي فريادهاي نگهبان قفس '''''''' فضا را پر كرد:نه '''''''' بيا بيرون '''''''' بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي '''''''' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.اين يك ببر وحشي گرسنه است.اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي '''''''' ميان آغوش پر محبت زن '''''''' مثل يك بچه گربه '''''''' رام و آرام بود.اگرچه '''''''' ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود '''''''' نمي فهميد '''''''' اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد.چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود.براي هديه كردن محبت '''''''' يك دل ساده و صميمي كافي است '''''''' تا ازدريچه ي يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند.محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرماي ياس و نا اميدي را در چشم بر هم زدني بهار كند.عشق يكي از زيباترين معجزه هاي خلقت است كه هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني '''''''' چشم گير است.محبت همان جادوي بي نظيري است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي كند و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست.بيا بي قيد و شرط عشق ببخشيم تا از انعكاسش '''''''' كل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه ي عمر '''''''' شيرين و ارزشمند گردد.در كورترين گره ها '''''''' تاريك ترين نقطه ها '''''''' مسدود ترين راه ها '''''''' عشق بي نظير ترين معجزه ي راه گشاست.مهم نيست دشوارترين مساله ي پيش روي تو چيست '''''''' ماجراي فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترين قفل ها با كليد عشق و محبت گشودني است.پس : معجزه ي عشق را امتحان كن !

 

نوشته شده در تاريخ 85/12/16 توسط محمد نیکدل |

 

به نام خدا

 

خدمت همه دوستان عزیز سلام عرض می کنم . اینجور که دارم

 

می بینم بچه ها مطالبشونو با نوشته های عاشقونه شروع کردن .

 

 نوشته هایی بسیار زیبا .این بیت هم تقدیم به همه عاشقا.

 

ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق

 

گفتمش ناصح مشفق هنری بهتر از این ؟

 

فقط یادمون نره که عشق حقیقی و زیباترین عشق یعنی :

 

عشق به خدا

 

درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو
نويسندگان
پيوند ها
Blog Skin