وبلاگ گروهی مدیریت بازرگانی دانشگاه شاهد |
|
|
نوشته شده در تاريخ 88/08/08 توسط بهزاد بافکار
|
اول سلام. دوم علیکم!
این بار نه خبری از نظر سنجی هست. نه سورپریزی و نه قسمت جدیدی از داستان بی مزه ی خانواده ی فراغت! هدف از این پست صرفا مکدر نمودن خاطر شما عزیزان است و بس! حالا جدا از همه ی این لوس بازیا میخوام تو این پست یه سوال مطرح کنم: دوست دارید از کی چه خبری بشنوید؟؟؟؟؟؟؟؟ شرح این سوال گنگ و مبهم و مسخره: منظور اینه که اگه همین الان تلفنتون زنگ بخوره دوست دارید چه کسی اونور خط باشه و چه خبری به شما بده! نکات واجب الرعایت(!): ۱. فرد مورد نظر و مخبر شما باید حتما در دایره ی بچه های کلاس باشه. همه بشناسنش. ۲. خواهشا تعارف و قربون صدقه و این جور چیزا رو بزارید کنار و راحت باشید. (برای راحتی بیشتر لطفا از جوراب های معطر استفاده نکنید!!) ۳. حضور خانم های کلاس اجباریه و موردی نداره!!! ******نکته ی بسیار مهم و قابل ذکر: این سوالو به راحتی ازش نگذرید! بدونید که همین سوال سطحی و گنگ و مبهم و مسخره فوق العاده عمقی و گویا و واضح و جدی مطرح شده! نوشته شده در تاريخ 88/06/13 توسط بهزاد بافکار
|
قبل از هر حرفی نماز و روزه ی همتون قبول باشه... ابتدا: طبق وعده ای که داده بودم می دونم کفتون در برابر سورپریز های ما بریده شده و در پوست خودتون نمی گنجید. سورپریز هایی مثل بازگشت هادی علیجانی به کسوت نویسندگی/ بازگشت سیاوش به قسمت پر پیچ و خم نظرات/ خبر قبولی خانم ها کاظم پور و صالح پور در آزمون ارشد/ خبر تاریخ قطعی ازدواج نیکدل و خانم سلطان شاه هم که مطمئنم ذوق مرگتون کرده!!! انتها: اما سرویس خبری ما خبر از نفوذ دو شایعه در افکار عمومی میده. شایعه ی اولی که گوش های ما را تیز و مغز های ما را پر سوال کرده، خبر تصویب سهمیه ای جدید در کنکور کارشناسی ارشد بود با نام عجیب و غریب "سهمیه ی پور داشتن در انتهای نام خانوداگی" !!! که بعد از انتشار نتایج آزمون ارشد دیدیم که ای دل غافل چه رو دستی خوردیم! بله! با کلی تحقیق و تفحص فهمیدیم که از کلاس ما هم خانم ها "کاظم پور و صالح پور" فقط و فقط به خاطر داشتن همین پسوند قبول شده اند و درس هایی که خوندن هیچ تاثیری تو قبولیشون نداشته! وگرنه همه آگاهند که بقیه بچه ها هم استحقاق این قبولیو داشتن! ولی آخه بابا پارتی بازی تا چه حد!!!! اما شایعه دوم که از یک منبع خیلی خیلی نا موثق برای ما نقل شده و اضطراب و استرس فراوانی رو در دل های ما پسران کلاس جاری ساخته خبر شکست ( معادل عامیانه ی ازدواج) یکی دیگه از پسراست که همین جا به شما قول میدیم ته و توی قضیه رو در بیاریم. در اسرع وقت! بعد از انتها: از اونجا که حرکت کاملا دموکراسی وار بنده مبنی بر طرح نظر سنجی در مورد داستان فراغت با شکست کامل برای اینجانب همراه بود و دوباره از اونجایی که یکی از اصول اصلی اصل دموکراسی که این روزها می بینیم و لمسش می کنیم اینه که نظر بقیه رو کاملا سرکوب کنی و خواسته ی خودتو اعمال کنی، من هم برای اینکه هموطن خلفی باشم قسمت سوم داستان خانواده ی فراغت رو در ادامه ی مطلب گذاشتم که مجبور باشید بخونید!!!! امیدوارم همگی موفق باشید.... ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ 88/05/29 توسط بهزاد بافکار
|
باز که اوضاع این وبلاگ به هم ریخت؟! آخه چرا بچه ها؟ ما که اینقدر خوبیم آخه!!! منم مثلا اومدم که اوضاع رو بهتر کنم! ( ولی شما امید نداشته باشین. مثل همیشه دعا کنین که گند نزنم تو همه چیز!) اولا پیشاپیش بهتون این وعده رو بدم که قراره با اتفاقات جدید به شکلی کاملا غیر قابل پیش بینی "پریزتونو" جوری "سور" کنیم که همتون "سور پریز" بشید! پس منتظر باشید. اما همونطور که تو جمله ی بالا طی کردم امید نداشته باشین! چون من به هیچ وجه مسئولیت قبول نمی کنم!!! علی ای حال به منظور سنجش نظرات صاحب نظران یک نظر سنجی تهیه و تدارک و فراهم نمودیم. که اگر خوب به ذات فطرت وجودی این نظر سنجی نظر بندازیم به راحتی می توانیم بسنجیم که وجود فطری آن ذاتا قابل سنجش و نظارت نیست و صرفا من باب نظارت و سنجش تهیه و تدارک و فراهم شده است!!!! متن کامل این نظر سنجی رو تو ادامه مطلب بخونید. و عدد گزینه مورد نظر خود را به شماره ی ..... پیامک نزنید! همین جا فقط انتخاب کنید! ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ 88/04/24 توسط بهزاد بافکار
|
قسمت دوم داستان فریدون فراغت رو گذاشتم. هر کس بخونه و نظر نده نامرده!!! ضمنا اگر تو نظر سنجی محبوب ترین عضو کلاس همه به من رای ندید از گذاشتن قسمت های بعد داستان معذورم! ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ 88/04/09 توسط بهزاد بافکار
|
در کنار هم روزای بد زیاد داشتیم. روزایی که شاید هم دیگرو زیاد نمی شناختیم و یا به عبارت دیگه خوب نمی شناختیم. و همین باعث شد تا نسبت به هم ذهنیت های بدی داشته باشیم. این ذهنیت های اشتباه بود که بین بچه ها فاصله انداخت. تا جایی که حتی این رابطه ها به جنگ(!) تشبیه شد. که حالا یکی از پیروزیش بر یکی دیگه یاد کنه!! هر چند همه ی ما در حد خودمون در تداوم این روزای بد نقش داشتیم. اما در کنارش افسوس می خوردیم. افسوس اینکه می شد روزای بهتری باشن. نه اینکه همش بد بود. بلکه می شد "بهتر" باشه. اتفاقی که امروز افتاد احتمالا ذهنیت خیلی از ما رو عوض کرد. اتفاقی که ای کاش زودتر از این ها می افتاد. زودتر اتفاق می افتاد تا همون "روزهای بهتر" شکل می گرفت. با این حال تصمیم علی برای قرار امروز و نگاه الهام سبزواری وقت خداحافظی از بچه ها بهمون نشون داد که چقدر راحت میشه تصورات اشتباهمون از هم دیگرو تغییر داد. نشون داد که "تحمل جدایی بینمون سخته". حتی اگه بعضیا جور دیگه تظاهر کنن . حتی اگه تنها نقطه اشتراکمون رشته و دانشگامون باشه! به هر حال امروز برای من خوب بود. و تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که این وبلاگو فعال نگه دارم تا حداقل جایی باشه که از هم یادی کنیم..... (انگار تعداد نظرات ثبت نمی شه. ولی شما نظرتونو بدید. خود کامنت هست. حتی اگر تعدادش نباشه!!) نوشته شده در تاريخ 88/04/07 توسط بهزاد بافکار
|
الان که من این مطلب رو می نویسم هنوز تاریخ دقیق جشن فارغ التحصیلی مشخص نشده. به هر حال از من خواسته شد متن کوتاهی برای این جشن بنویسم.
مقدمه ی کوتاهی نوشتم که اونو اینجا میارم. تا هم نظرات شما رو درباره این مقدمه بدونم. هم اینکه هر نظری برای نوشتن ادامه ی این متن دارید برام بگید: که پیشنهاد شما برای ادامه ی این متن چیه؟ اینجوری فکر کنم موفق تر باشیم. ممنون. ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ 88/04/03 توسط بهزاد بافکار
|
اونایی که روز بعد از انتخابات خوشحال بودن، حالا باید زار بزنن! نه به حال مردم. به حال خودشون که بقیه ی عمرشون باید تلاش کنن تا بتونن با وجدانشون کنار بیان!! نوشته شده در تاريخ 88/02/23 توسط بهزاد بافکار
|
سلام در ادامه ی مطلب اولیه که وعده ی این مطلب ثانویه را داده بودم! ، این داستان را شروع کردم. این داستان فقط یک پیش گویی و خیال پردازیه که زاییده ذهن منه و فقط جنبه ی طنز و شوخی داره. وگرنه منم مثل شما از شرکت تو جشن فارغ التحصیلی خیلی خیلی لذت می برم. به هر حال...: ۱. باز هم معذرت می خوام اگه جملات این متن بعضی دوستانو آزرده می کنه؛ به جان خودم هیچ قصد و منظوری ندارم! ۲. به دلیل طولانی شدن داستان اونو تو چند قسمت میزارم رو وبلاگ! ۳. "فریدون فراغت" همکلاسی خیالی ما تو این داستانه که قسمت هایی از داستان مربوط به اونو خونوادشه! پیشاپیش ممنون از نظراتتون. ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ 88/02/08 توسط بهزاد بافکار
|
بچه ها هم قول شدند که این جشن فارغ التحصیلی برگزار شه. شاید یه دلیلش این بود که اگه سال ها بعد فرصتی پیش اومد تا گریزی به روزای دانشجویی بزنن بالاخره یه خاطره خوش واسه مرور کردن پیدا کنن! اما دلیل دیگه این بود که بچه ها می خواستن به عنوان دانشجوی روزانه ی یکی از دانشگاه های دولتی تهران پیش والدین محترم سرشو نو بالا بگیرن و بگن دانشگاه ما به جز حفظ ارزش ها سیاستهای دیگه ای هم تو دستور کارش هست! بله! "دانشگاه شاهد تهران"! که اگه بخوای به تمام سلول های خاکستری مغزت فشار بیاری تو چند تا کلمه میشه این: " مساحتی بسیار وسیع، چند ساختمان به عنوان دانشکده، ساختمان مرکزی به فاصله 1 کیلومتر و خوابگاه پسران به فاصله 5/1 کیلومتر از دانشکده ها، چندین پروژه ی تقریبا نیمه تمام یا خیلی نیمه تمام، پارکینگ با ظرفیت 100 ماشین، چند هزار دانشجو و هکتارها زمین بی استفاده. " جایی که حتی یه تابلو به عنوان سر در اصلی نداره تا به خیل عظیم آدمهایی که از این بیابان رد میشن بفهمونه اینجا یه اسم داره! جایی که اگه اعتصاب – که جزو رایج ترین اتفاقات دانشجویی تو هر دانشگاهی به حساب میاد- صورت بگیره، عوامل اون چند ترم تعلیق میشن بدون این که حرفشون شنیده شه! جایی که برای کنترل دانشجو هاش نگهبانی و دوربین مدار بسته میزارن! جایی که هرگونه اعتراض و حتی انتقاد تو نطفه خفه میشه! جایی که دانشجوهاش یه روز با هم قرار اردوی کاشان و کردان میزارن و یه روز دیگه از کنار هم مثل چیز رد میشن (به یاد علی) و حتی برای سلام کردن زبونشون نمی چرخه ! جایی که دانشجو هاش سالن آمفی تئاتر دانشکدوشونو واسه استفاده برای جشن اسفناک می دونن؛ که شرمشون میشه والدین محترم را اینجا دعوت کنن! جایی که . . . اوه! کلی از هدف اصلی خودم فاصله گرفتم. کلا می خواستم اینو بگم که معمولا شرح حال نوشتن از هر اتفاقی بعد از این که اون اتفاق رخ داد، انجام میگیره. ولی این بار من میخوام قبل از این که جشن فارغ التحصیلی برگزار شه، بر اساس تصورات ذهنی خودم اون روز خاطره انگیز رو توصیف کنم و بیارم تو وبلاگ. نمیدونم از این هم زدن ها بالاخره چه آشی قسمت من میشه ولی امیدوارم. . . به هرحال من منتظر نظرات شما هستم. شما هم اگه قابل دونستید منتظر مطلب من باشید.
نوشته شده در تاريخ 87/11/13 توسط بهزاد بافکار
|
قبل از هر چیز ۳تا نکته رو بگم: ۱. [روی عکس حتما کلیک کنید] ۲. هیچ قصد و غرضی تو حرفای من نیست. فقط یه مزاح دوستانه به عنوانه یادگاریه. اما پیشاپیش اگر خدای نکرده کسی دلگیر شد من معذرت میخوام. ۳. عاجزانه میخوام که حداقل برای هویت خودتون ارزش قائل باشید و با اسم اصلی نظر بدید. ادامه مطلب... نوشته شده در تاريخ 87/02/21 توسط بهزاد بافکار
|
در آینده ای نه چندان دور توی وبلاگ شعری میزارم که اسم تک تک بچه ها توش اومده. چه پسرو چه دختر. البته بگم تو این شعر قصد توهین و یا تمسخر به هیچکس نبوده و فقط ثبت خاطره ای بوده از دوران دانشجویی! با این حال اگه از همین الان اعتراضی هست خوشحال میشم بدونم!
فعلا دوستای عزیز.... نوشته شده در تاريخ 86/11/05 توسط بهزاد بافکار
|
سلام به همه. انشا الله که خوب باشین. نمی دونم چی شد یه دفعه به سرم زد که این متنو بزارم تو وبلاگ؟! ولی فکر کردم شاید بد نباشه یادی از روزای قبل کنیم، روزایی که چیزای دیگه غیر از درس هم مهم بودن. شاید با خوندن این متن اصلا چیزه زیادی زیادی به یاد خیلی ها نیاد ولی به هر حال دیگه... این یک بیت شعرم اول این مطلب می نویسم واسه یکی از بچه ها که خودش حتما منظورمو میفهمه: صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست چاره ی عشق احتمال، شرط محبت وفاست
در حاشیه اولين همايش مديريدت صنعتي همایش با طعم گوجه سبز اولین همایش مدیریت صنعتی بود ودانشگاه ما هم گویا بانی اصلی این رویداد علمی به شمار می رفت.ما دانش پژوهان وتشنه لبان مدیریتی هم تا شنیدیم یار در خانه خود ماست دست از جهان گردی برداشتیم و دل به دریا زدیم!!!!!! دست در جیب سرشار از تهی و البته گشاد خود کرده و مبلغ 5000 تومان قابل دار از جیب مبارک برای ثبت نام در همایش پرداختیم تا به اهداف علمی و البته سیاسی خود برسیم: اولا با فشار به سلولهای خاکستریمان به این نتیجه رسیدیم که هر چی باشه همایش مدیریت و بزم صاحب نظران برپا....و اگر عمر نوحی و صبر ایوبی باشه ممکن یه روز تو بازار کار به دردمان بخوره. ثانیا با این حرکت میتونستیم ثابت کنیم بابا این اسم "دانشگاه شاهد" که بالای پوستر همایش خورده یه جایی ته این شهر اندر میان زمینهای خاکی و گاها سر سبز"وجود خارجی" داره و فضایی را اشغال کرده!چند تا دانشجوی جویای علم هم" توفیق اجباری" اینو دارن که هر روز... کیلومترها راه بیان تا یک روز ثابت کنن ما هم آره٬ ما هم به جان مادرهایمان تو دانشگاه روزانه مدارج علم را کسب کرده ایم و...! چهارشنبه 10 خرداد از شوق وصال دوست دل تو دلمون نیست و شب را با نقش خیالش به صبح رسوندیم!! امروز همایشی به تلاش دانشگاه ما برگزار میشه و این میتونه مشت محکمی باشه به دهان دشمنانمان(البته حق امریکا محفوظه) که بابا توی این آشفته بازار همایش های عجیب وغریب یکی هم با نام زیبای شاهد مزین شده: دانشگاه شاهد!!! تو راه داشتم به مزایای دیگر این همایش فکر میکردم که پس از کلی کلنجار با این مغز ضعیف الجثه کاشف به عمل اومد که "بابا همایش".....کیفهایی که قرار بود توی این همایش علمی اهدا بشه باعث می شد تا اندک پولی در عمق جیبهایمان رسوب کنه و ما میتونیم با یک برنامه ریزی دقیق پس انداز هنگفتی برای آینده و اتفاقات خوشگوار آن داشته باشیم وبه خصوص اقایون كه در"آینده ای نه چندان نزدیک" مجبور نباشن تا با نون و پنیر برن یکی را بیارن!!! که این روزا با نان وپنیر عروسک بازی بچه ها هم سیر نمی شه چه برسه به....... ونیز ما میتونستیم تا بعد از سالها"شبهایی که سر گرسنه بر بالین گریه گذاشتیم" را فراموش کنیم ودستی به سر و روی این دل بینوا و درمانده بکشیم. ایستگاه میرداماد دروازه ورود ما از"تهران سفلی به تهران علیا" بود!وقتی چشمم به پارکینگ ماشینها افتاد غروری ملی میهنی در سرتاسر وجودم خروشان شد. یعنی این همه آدم با فرهنگ و فداکار تو تهران خودمون داشتیم که حاضر بودن عطای کولرهای خنک دلبرای آهنی خودشونو را به لقای تهویه دیو وحشتناک مترو ببخشن تا ما راحتتر نفس بکشیم. "لحظه موعود" کم کم فرا میرسید که به خاطر تبلیغات گسترده و خلاقانه ای که بیرون از سالن همایش شده بود راه را اشتباه رفتیم که پس از طی مسافتی یکی از دوستان خوش ذوق افاضه فیض کردند و گفتند: "زنهار ازین خیابان وین راه بی همایش".پس ما نیز زنهاری گفتیم وبالاخره درب سالن را پیدا کردیم. ولی انصافا خدا این مسئولین را برای اسلام و مسلمین حفظ کنه که حداقل همت کرده و روی در و دیوار" تنها آسانسور" سالن اینقدر پوستر زده بودن که تا یک وقت خدای نکرده٬خاک به دهان بنده دوباره گم نشیم بفهمیم که همین تک آسانسور ساختمان ما را به سر منزل مقصود میرسونه... سر انجام وارد سالن شدیم. سالنی پر از صندلیهای خالی ومعدود چهره هایی که اغلب از شاهد بودند.این را می شد از لباسهای متحد الشکل دردانه ها و صورت همیشه بشاش آقایون شاهدی(واقعا چرا همیشه؟؟) فهمید. در آن ورود به سالن تلالو چهره استاد اعظم، اسطوره برنامه ریزی، سمبل مدیریت بحران، رستم میدانهای سمعی و بصری، پدر پاور پوينت دانشگاه جناب «دکتر عبدالرضا بیگی نیا» چونان ماه شب چهارده چشمهایمان را از حدقه بیرون می آورد. همایش با تاخیری که جز لاینفک زندگی ماست شروع شد. صحبتهای دکتر صفری مبنی بر عوامل شکل گیری این همایش، وضوح صدای دکتر آذر نماینده مجلس و بحث مدیریت دانش از سوی دکتر الوانی آنقدر جذاب و گیرا بود که باعث شده بود جمعی از حضار از عمق جان به مطالعه روزنامه ورزشی بپردازن که با تبادل نظر تلنگر هایی نیز به ساختار کلی ورزش کشور میزدند.در این بین انواع موسیقی کلاسیک، پاپ و راک که از گوشی دوستان به صدا در میامد چنان اشتهای حضار را با سرعت غیر قابل مهاری افزایش می داد که همگی بعد از ناهار همگی مشغول هضم غنائم جنگی در سالن همایش بودند كه گروهی از علما و فضلا با لطف و عنایت والبته حس نوع دوستي که در وجودشون موج میزد در یک جنبش انتحاری کفشهای خود را از پا بیرون آورده و در مسیر بهبود وضعیت تهویه سالن از هیچ تلاشی دریغ نکردند و توانایی خود را در مدیریت بحران در معرض دید عموم قرار دادند در گیر و دار استنشاق همین رایحه های دلنشین و... بودیم که لطف و عنایت گروه خاصی از دوستان در شکل گوجه سبز های ترش برای ما متبلور شد و ما هم مستفیض شده از این همه مهر ومحبت به اهمیت مدیریت تغذیه در همایشهای کسل آور پی بردیم...چه بسا لذت نوش جان کردن این میوه های ترش و خوشمزه بیشتر از جوجه کبابهای ناهار بود و چه خوش گفت مولانا که: از محبت تلخ ها شیرین شود وز محبت مس ها زرین شود از محبت خارها گل می شود وز محبت سرکه ها مل می شود بعد از ظهر همایش نیز با ارائه مقالات طوری ادامه یافت ادامه یافت که هر چه از زمان همایش می گذشت به تناسب تعداد افراد مشتاق علم مدیریت نیز کم می شدو همگی فراق آن را به وصالش ترجیح می دادند! پنج شنبه 11 خرداد خوشبختانه هجرت امروز ما به سمت سالن همایش فارغ از دل مشغولی های(!) دیروزبود ومتاسفانه دیگر آفتاب چهره دکتر بیگی نیا در بدو ورود به سالن همایش جان مشتاقان را گرما نمی بخشید. هر چند انتظار ما دیری نپایید که ایشان از پشت کوههای سر به فلک کشیده طلوع کردند و ما را به وصال خود امیدوار! اما در اين ميان مسئولین توانسته بودند با درایت وذکاوت خود تاخیر ابتدایی را از یک ساعت و نیم روز اول را به یک ساعت در روز دوم کاهش دهند. همایش به مانند روز اول با ارائه مقالات نه چندان مفید روند کسل کننده خود را طی می کرد و" تفکرات فمنیستی" و گاها سوزناک دکتر پروانه گلرد هم در کنار حواشی دیگر همایش مانند لهجه آذری یکی از ارائه کنندگان(که خبر از ملی بودن همایش می داد) و پخش موسیقی بدون مناسبت در میان سخنان آقای فروتن (که نشان از ضعف بالای مدیریتی در این همایش مدیریت بود)از نکات جالب روز دوم بود. روز دوم همایش جذابیت های روز اول را نداشت: دیگر خبری از گوجه سبز های ترش نبود. تعداد کارگاه های آموزشی هم کمتر شده بود و كارگاه خوابي هم که یک حرکت کاملا خودجوش دانشجویی بود و در نماز خانه سالن اطلاعات تشکیل شد بر جذابیت این همایش چیزی اضافه نکرد(!) وحتی سخنرانی رسا و شنیدنی آقای فروتن هم با اینکه ما را از دنیای مجازی نظریات تئوری بیرون آورد و به طعم خوش تجربه را چشاند به نحو مطلوبی کار ساز نبود. اين هم اولين همايش مديريت صنعتي كه با همه ضعفها و کاستی های خود بالاخره تمام شد. به اميد همايش هايي ديگري ازين قبيل و مطالبي نه به لحن انتقاد که به لحن تعریف و تمجید.
نوشته شده در تاريخ 86/02/25 توسط بهزاد بافکار
|
شاهد ای کابوس هر جویای علم نیست ما را جز و شکیبایی و حلم
از ستیز روزگار وز بخت بد دست دنیا این قفا بر ما بزد شد نصیب ما بیابان های تو در به در اندر خرابه های تو غافلیم از شهر در ویرانه ات وه چه آید بر سر ما عاقبت ای دریغ از یک سر مو سایه ای کو حکیمی تا کند یک چاره ای؟ بس اساتیدی کاندر هیئتت با تملق گشته صاحب منزلت! بل سفیهانی که تن را پرورند گر شماری عقل از ... کمترند!
با عرض پوزش باقی شعر به دلیل محافظه کاریهای کلاسی/دانشکده ای و دانشگاهی قابل بیان نبود!!! |
|