تبليغاتX
وبلاگ گروهی مدیریت بازرگانی دانشگاه شاهد
وبلاگ گروهی مدیریت بازرگانی دانشگاه شاهد
 
نوشته شده در تاريخ 88/02/23 توسط بهزاد بافکار |

سلام

در ادامه ی مطلب اولیه که وعده ی این مطلب ثانویه  را داده بودم! ، این داستان را شروع کردم. این داستان فقط یک پیش گویی و خیال پردازیه که زاییده ذهن منه و فقط جنبه ی طنز و شوخی داره. وگرنه منم مثل شما از شرکت تو جشن فارغ التحصیلی خیلی خیلی لذت می برم. به هر حال...:

۱. باز هم  معذرت می خوام اگه جملات این متن بعضی دوستانو آزرده می کنه؛ به جان خودم هیچ قصد و منظوری ندارم!

۲. به دلیل طولانی شدن داستان اونو تو چند قسمت میزارم رو وبلاگ!

۳. "فریدون فراغت"  همکلاسی خیالی ما تو این داستانه که قسمت هایی از داستان مربوط به اونو خونوادشه!

پیشاپیش ممنون از نظراتتون.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ 88/02/08 توسط بهزاد بافکار |

 بچه ها هم قول شدند که این جشن فارغ التحصیلی برگزار شه. شاید یه دلیلش این بود که  اگه سال ها بعد فرصتی پیش اومد تا گریزی به روزای دانشجویی بزنن بالاخره یه خاطره خوش واسه مرور کردن پیدا کنن!  اما دلیل دیگه این بود که بچه ها می خواستن به عنوان دانشجوی روزانه ی یکی از دانشگاه های دولتی تهران  پیش والدین محترم سرشو نو   بالا بگیرن و بگن دانشگاه ما به جز  حفظ ارزش ها  سیاستهای دیگه ای هم تو دستور کارش هست!

بله!  "دانشگاه شاهد تهران"! که اگه بخوای به تمام سلول های خاکستری مغزت فشار بیاری تو چند تا کلمه میشه این: " مساحتی بسیار وسیع، چند ساختمان به عنوان دانشکده، ساختمان مرکزی به فاصله 1 کیلومتر و خوابگاه پسران به فاصله 5/1 کیلومتر از دانشکده ها، چندین پروژه ی تقریبا نیمه تمام یا خیلی نیمه تمام، پارکینگ با ظرفیت 100 ماشین، چند هزار دانشجو و هکتارها زمین بی استفاده. " 

جایی که حتی یه تابلو به عنوان سر در اصلی نداره تا  به خیل عظیم آدمهایی که از این بیابان رد میشن بفهمونه اینجا یه اسم داره! جایی که  اگه اعتصاب – که جزو رایج ترین اتفاقات دانشجویی تو هر دانشگاهی به حساب میاد-  صورت بگیره، عوامل اون چند ترم تعلیق میشن بدون این که حرفشون شنیده شه! جایی که برای کنترل دانشجو هاش نگهبانی و دوربین مدار بسته میزارن! جایی که هرگونه اعتراض و حتی انتقاد تو نطفه خفه میشه! جایی که دانشجوهاش یه روز با هم قرار اردوی کاشان و کردان میزارن و یه روز دیگه از کنار هم مثل چیز رد میشن (به یاد علی) و حتی برای سلام کردن زبونشون نمی چرخه !  جایی که دانشجو هاش سالن آمفی تئاتر دانشکدوشونو واسه استفاده برای جشن اسفناک می دونن؛ که شرمشون میشه والدین محترم را اینجا دعوت کنن!  جایی که . . .

اوه! کلی از هدف اصلی خودم فاصله گرفتم. کلا می خواستم اینو بگم که معمولا شرح حال نوشتن از هر اتفاقی بعد از این که اون اتفاق رخ داد، انجام میگیره. ولی این بار من میخوام قبل از این که جشن فارغ التحصیلی برگزار شه، بر اساس تصورات ذهنی خودم اون روز خاطره انگیز رو توصیف کنم و بیارم تو وبلاگ. نمیدونم از این هم زدن ها بالاخره چه آشی قسمت من میشه ولی امیدوارم. . .

به هرحال من منتظر نظرات شما هستم. شما هم اگه قابل دونستید منتظر مطلب من باشید.

 

نوشته شده در تاريخ 88/02/07 توسط مهدی دانیالی فر |

اگر بار گران بوديم رفتيم

اگر نامهربان بوديم رفتيم

شما با كاروان خود بسوزيد

كه ما نامهربان بوديم رفتيم

سلام بر همگي ، سخته كه آدم يه دفعه از دوستاش ، از همه دلبستگي هاش دل بكنه. خصوصا اينكه تو دانشگاه خوابگاهي باشي و تما وقت تو خوابگا باشي و مونس و همدمت خوابگاه ، هم كلاسيها و... باشن . دلم برا تك تكتكون تنگ شده برا خاطراتي كه با هم داشتيم . برا شوخي هامون ، برا خنده هامون  ،  خوابگا اومدناتون و.. ، برا صحبت كردن هامون  تنگ شده .

دوست دارم همچنان دوستيامون پابرجا باشه.

هيچ وقت از يادتان نمي كاهم .

                             

درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو
نويسندگان
پيوند ها
Blog Skin