|
وبلاگ گروهی مدیریت بازرگانی دانشگاه شاهد
این مطلبو در مورد فیلم ۳۰۰ میزارم ..وقت ندارم زیاد توضیح بدم .. اگه خوشتون اومد نظر بدید...
ادامه مطلب ... 85/12/28 :: 2:19 :: نويسنده : جابر ساریخانی
بیل گیتس هراز گاهی در دانشگاهها و دبیرستانهای امریکا با دانشجویان و دانش آموزان ملاقات داشته و برای آنها سخنرانی می کند. گیتس اخیرا طی یک سخنرانی در یکی از دبیرستانهای امریکا خطاب به دانش آموزان گفت که در دبیرستان خیلی چیزها را به دانش آموزان نمی آموزند.
او هفت اصل مهم را که دانش آموزان در دبیرستان فرا نمیگیرند به شرح زیر نام برد: ادامه مطلب ... 85/12/25 :: 19:43 :: نويسنده : جابر ساریخانی
اين مطلب جدي است!!! چند تا جمله مسخره و خنده داري که روي بعضي محصولات آمريکايي ديده شده:
روي جعبه سشوار: از استفاده در هنگام خواب جدا خودداري کنيد! 85/12/20 :: 7:55 :: نويسنده : محمد نیکدل
تا حالا پيش اومده كه يه اتفاقي براتون افتاده باشه و اون اتفاق رو دوست نداشته باشي؟ و حتي بعد از اون اتفاق نا خوشايند از خودت ' اطرافيان ' زندگي و و و و ..... نا اميد شده باشي؟ اين البته كه گفتم واسه ي اين بود كه: براتون يه داستان وا قعي رو بنويسم كه بهتون ثابت شه ' ‹ خواستن توانسته › و نا اميد شدن چاره ي كار نيست! يعني چي؟ بخون تا منظورم رو بهتر درك كني. ::: :: : دكتر ها به من گفتند كه ديگر هيچ گاه راه نمي روم ' اما مادرم گفت كه من راه مي روم و من حرف مادرم را باور كردم! داستان دختر كوچكي را برايتان مي گويم كه در يك كلبه ي محقر دور از شهر در يك خانواده ي فقير به دنيا آمده بود. زايمان ' زودتر از زمان مقرر انجام شده بود و او نوزاد زودرس ' ضعيف و شكننده اي بود.همه شك داشتند كه زنده بماند. وقتي چهار ساله شد ' بيماري ذات الريه و مخملك را با هم گرفت.تركيب خطرناكي كه پاي چپ او را از كار انداخت و فلج كرد. اما او خوش شانس بود چون مادري داشت كه او را تشويق و دلگرم مي كرد.مادرش به او گفت : "علي رغم مشكلي كه در پايت داري با زندگي ات هر كاري كه بخواهي مي تواني بكني ' تنها چيزي كه احتياج داري ==› ايمان ' مداومت در كار ' جرات و يك روح سر سخت و مقاوم است. " بدين ترتيب در نه سالگي دختر كوچولو بستهاي آهني اش را كنار گذاشت و بر خلاف آنچه دكترها فكر مي كردند و مي گفتند كه هيچ گاه به طور طبيعي راه نمي رود ' راه رفت و چهار سال طول كشيد تا قدمهاي منظم و بلندي را برداشت و اين يك معجزه بود. او يك آرزوي باور نكردني داشت ' آرزو داشت بزرگترين دونده ي زن جهان شود ' اما با پاهايي مثل پاهاي او ' اين آرزو چه معنايي مي توانست داشته باشد؟ در سيزده سالگي در يك مسابقه ي دو شركت كرد و نفر آخر شد.در تمام مسابقات دبيرستان شركت كرد و در تمام مسابقات ' آخرين نفر بود. همه به اصرار به او مي گفتند كه اين كار را كنار بگذارد اما روزي فرا رسيد كه او قهرمان مسابقه شد!!! از آن زمان به بعد ويلما در هر مسابقه اي شركت كرد و برنده شد. در سال 1960 او به بازي هاي المپيك راه يافت و آنجا در برابر اولين دونده ي زن دنيا ' يك دختر آلماني قرار گرفت كه تا به حال كسي نتوانسته بود او را شكست دهد. اما ويلما پيروز شد و در دو صد متر ' دويست متر و دو امدادي چهارصد متر ' سه مدال المپيك گرفت. آن روز او اولين زني بود كه توانست در يك دوره ي المپيك ' سه مدال طلا كسب كند ' در حالي كه گفته بودند: ‹ او هيچ وقت نمي تواند دوباره راه برود! › ::: :: : من كه از خوندن اين مطلب واقعا به اون دختر كوچولو با اون همه ضعف و بيماري و فقيري كه يه روزي تونست قهرمان شه افتخار كردم... اما تو چه نظري داري؟ به نظرت من ' تو و بقيه هم مي تونيم مثل اون باشيم؟ آره مي تونيم... فقط كمي بايد باور داشته بشيم اول خودمون رو بعد اطرافيان رو! و البته با توکل به آن یگانه معبود یاری رسان. ________________________________________ 85/12/18 :: 12:30 :: نويسنده : مهدی دانیالی فر
این مطلبو گذاشتم چون خودم چند وقت دنبالش بودم.. حالا منم خلاصشو میزارم هر کی میخاد رو ادامه مطالب کلیک کنه و بخونه
تبلیغ نیست.. واقعا چرت و پرت..... من کل مطالبو چون میدونستم بدرد نخوره نظاشتم. ادامه مطلب ... 85/12/17 :: 23:38 :: نويسنده : جابر ساریخانی
سالها پيش '''''''' در كشور آلمان '''''''' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند.يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند '''''''' ببر كوچكي در جنگل '''''''' نظر آنها را به خود جلب كرد.مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد.به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد.اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد '''''''' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد '''''''' دست همسرش را گرفت و گفت :عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم.آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب ببر كوچك '''''''' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند. سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود.در گذر ايام '''''''' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق '''''''' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد.زن '''''''' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود '''''''' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگي اش دور شود.پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه '''''''' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود '''''''' بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.دوري از ببر'''''''' برايش بسيار دشوار بود.روزهاي آخر قبل از مسافرت '''''''' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد.سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري '''''''' با ببرش وداع كرد.بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد '''''''' وقتي زن '''''''' بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند '''''''' در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد : عزيزم '''''''' عشق من '''''''' من بر گشتم '''''''' اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود '''''''' چقدر دوريت سخت بود '''''''' اما حالا من برگشتم '''''''' و در حين ابراز اين جملات مهر آميز '''''''' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد.ناگهان '''''''' صداي فريادهاي نگهبان قفس '''''''' فضا را پر كرد:نه '''''''' بيا بيرون '''''''' بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي '''''''' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.اين يك ببر وحشي گرسنه است.اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي '''''''' ميان آغوش پر محبت زن '''''''' مثل يك بچه گربه '''''''' رام و آرام بود.اگرچه '''''''' ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود '''''''' نمي فهميد '''''''' اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد.چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود.براي هديه كردن محبت '''''''' يك دل ساده و صميمي كافي است '''''''' تا ازدريچه ي يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند.محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرماي ياس و نا اميدي را در چشم بر هم زدني بهار كند.عشق يكي از زيباترين معجزه هاي خلقت است كه هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني '''''''' چشم گير است.محبت همان جادوي بي نظيري است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي كند و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست.بيا بي قيد و شرط عشق ببخشيم تا از انعكاسش '''''''' كل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه ي عمر '''''''' شيرين و ارزشمند گردد.در كورترين گره ها '''''''' تاريك ترين نقطه ها '''''''' مسدود ترين راه ها '''''''' عشق بي نظير ترين معجزه ي راه گشاست.مهم نيست دشوارترين مساله ي پيش روي تو چيست '''''''' ماجراي فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترين قفل ها با كليد عشق و محبت گشودني است.پس : معجزه ي عشق را امتحان كن !
85/12/16 :: 9:57 :: نويسنده : محمد نیکدل
به نام خدا خدمت همه دوستان عزیز سلام عرض می کنم . اینجور که دارم
می بینم بچه ها مطالبشونو با نوشته های عاشقونه شروع کردن . ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق گفتمش ناصح مشفق هنری بهتر از این ؟ فقط یادمون نره که عشق حقیقی و زیباترین عشق یعنی : عشق به خدا 85/12/16 :: 9:38 :: نويسنده : محمد نیکدل
معلم پاي تخته داد ميزد
صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زير پوششي
از گرد پنهان بود .
ولي آن ته كلاسيها لواشك بين هم تقسيم ميكردند .
دلم ميسوخت به حال او٬ كه بيخود هاي و هو ميكرد
و با آن شور تساويهاي چيزي را نشان ميداد.
با خطي روشن به روي تخته اي تاريك
كه از ظلمت چو قلب ظالمان تاريك و غمگين بود .
تساوي را نوشت ٬بانگ برآورد كه ...
يك با يك برابر هست
ناگهان يك نفر از ميان جمع برخواست
"هميشه يك نفر بايد به پا خيزد٬ هميشه يك نفر"
به آرامي سخن سرداد: «اين تساوي فاحش و محض
است»
نگاه بچه ناگه به يك سو خيره شد با بهت.
معلم مات بر جا ماند
و او مي گفت:اگر يك فرد انسان واحد يك بود...
آيا باز هم يك با يك برابر بود ؟
سكوت موحشي بود و سوزي سخت
معلم خشمگين فرياد زد:« آري »
و او با پوزخندي گفت:اگر يك فرد انسان واحد يك بود..
آنكه زري و زوري داشت٬ بالا بود و
آنكه قلبي پاك و دستي تهي از زر داشت پست تر بود ؟
اگر يك فرد انسان واحد يك بود٬
اين تساوي زير و رو مي شد.
حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود٬
نان و مال مفتخواران از كجا آماده ميگرديد؟
يا چه كس ديوار چين را بنا ميكرد ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم ميشد؟
يا كه زير ضرب شلاق وتازيانه له مي شد؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس ميكرد يا چه كس اين
رادمردان را فنا مي كرد؟
وسكوت بود و سكوت
در اين هنگام معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه هاي خود بنويسيد...
كه با يك برابر نيست
كه يك با يك برابر نيست.
این مطلبو یکی از دوستان به گروه فرستاده بودن منم گذاشتمش اینجا برای همه
85/12/15 :: 23:29 :: نويسنده : جابر ساریخانی
درويشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود
راهنمایی می كند و
شيطان تو را به بهشت باز گرداند 85/12/04 :: 15:43 :: نويسنده : مهدی دانیالی فر
آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
||