برای لیسانس 12 ماه تبریک میگم بعد یه ایده میدم اولا برای
عروسی هامون که انشا الله همه خوشبخت شن همدیگرو دعوت
کنیم ثانیا در تاریخ 9/9/1399 ساعت 9 صبح پارک طالقانی همون
جایی که دیروز رفته بودیم پیک نیک گفتم بودیم چون منم اون جا
بودم هرچند خودم نبودم یا جلوی دانشگاه شاهد
لطفا نظراتون درباره بودن این قرار یا نبودنش و نیز مکانش بیان کنید
در ضمن آوردن همسر و فرزند اجباری است
لطفا نظراتون درباره بودن این قرار یا نبودنش و نیز مکانش بیان کنید
در ضمن آوردن همسر و فرزند اجباری است
در کنار هم روزای بد زیاد داشتیم. روزایی که شاید هم دیگرو زیاد نمی شناختیم و یا به عبارت دیگه خوب نمی شناختیم. و همین باعث شد تا نسبت به هم ذهنیت های بدی داشته باشیم. این ذهنیت های اشتباه بود که بین بچه ها فاصله انداخت. تا جایی که حتی این رابطه ها به جنگ(!) تشبیه شد. که حالا یکی از پیروزیش بر یکی دیگه یاد کنه!! هر چند همه ی ما در حد خودمون در تداوم این روزای بد نقش داشتیم. اما در کنارش افسوس می خوردیم. افسوس اینکه می شد روزای بهتری باشن. نه اینکه همش بد بود. بلکه می شد "بهتر" باشه.
اتفاقی که امروز افتاد احتمالا ذهنیت خیلی از ما رو عوض کرد. اتفاقی که ای کاش زودتر از این ها می افتاد. زودتر اتفاق می افتاد تا همون "روزهای بهتر" شکل می گرفت. با این حال تصمیم علی برای قرار امروز و نگاه الهام سبزواری وقت خداحافظی از بچه ها بهمون نشون داد که چقدر راحت میشه تصورات اشتباهمون از هم دیگرو تغییر داد. نشون داد که "تحمل جدایی بینمون سخته". حتی اگه بعضیا جور دیگه تظاهر کنن . حتی اگه تنها نقطه اشتراکمون رشته و دانشگامون باشه!
به هر حال امروز برای من خوب بود. و تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که این وبلاگو فعال نگه دارم تا حداقل جایی باشه که از هم یادی کنیم.....
(انگار تعداد نظرات ثبت نمی شه. ولی شما نظرتونو بدید. خود کامنت هست. حتی اگر تعدادش نباشه!!)
مقدمه ی کوتاهی نوشتم که اونو اینجا میارم. تا هم نظرات شما رو درباره این مقدمه بدونم. هم اینکه هر نظری برای نوشتن ادامه ی این متن دارید برام بگید: که پیشنهاد شما برای ادامه ی این متن چیه؟
اینجوری فکر کنم موفق تر باشیم. ممنون.
ادامه مطلب
اونایی که روز بعد از انتخابات خوشحال بودن، حالا باید زار بزنن!
نه به حال مردم. به حال خودشون که بقیه ی عمرشون باید تلاش کنن تا بتونن با وجدانشون کنار بیان!!